| |
| دوشنبه 26 بهمن ماه سال 1383 |
|
اون پسره بود تو هزار دستان... اون که پدر بزرگش تو گراند هتل بود و مرغ سحر رو خوند... پسره هم تو کالسکه منتظرش نشسته بود... قیافش رو یادته؟... کله تراشیده با چند جای شکستگی یادگار شیطنت هاش... و اون بستنی نونیش... یادته با چه لذتی بستنیش رو لیس میزد؟... ...
الان دلم می خواد همون پسره باشم...
|
|
| |
| جمعه 16 بهمن ماه سال 1383 |
|

تا چند غم آن خورم که دارم یه نه
وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست ...کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه
خیام
|
|
| |
| سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1383 |
|
شاید تنها رسالت من در زندگی لذت بردن از لذتها و دل خوشی های ساده پدر و مادر باشه... فقط نگاه کردن بهشون...
همین.
|
|